سلام. چهارشنبه سوری ۸۷ بود یا ۸۶ جلوی درب منزل مهندس حسنی جمع بودیم و بعد خونه حسین. احسان چادر سرش بود و حسین یا بهزاد یا ؟ با پدر خانم حسین رقصید و.....
امسال کی کجاست؟
+ نوشته شده در سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 0:10  توسط یکی از ما
|
کاش باز آید کچل یار سیه اندام من کاش وقت آمدن یادش بیاید نام من
کاش یادش مانده باشد یاد ایام قدیم یاد ساقی یاد ایمان یار درد آشام من
یاد تبریز و طبس با آن همه شور نشاط یاد یزد و یک دو سال از بهترین ایام من
کاش آن یار سیه اندام من لطفی کند گاه اینجا سر زند تا بشنود پیغام من
+ نوشته شده در دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 0:11  توسط یکی از ما
|
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 17:13  توسط یکی از ما
|
آقا یا خانم محترمی که به نوشته های من ایراد املایی یا انشایی میگیری و خالی میبندی که ازاین به بعد وبلاگو هر روز آپ می کنی پس چی شد فقط نذاشتی که من مطالبمو بنویسم . اگه بازم به این تنبلیها ادامه بدی دوباره خودم مطلب می نویسم
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 14:34  توسط یکی از ما
|
سلام. این چند روزی که نبودم مجبور شدم بخاطر تکمیل چندتا از کارهای دانشگاه برم سفر. و اما مهمترین نکته ای که در این سفر بهش برخورد کردم میدونین چی بود؟
توی هواپییما با یه خانوم اشنا شدم که ایشون هم داشتند از تهران تشریف میاوردند مشهد. همینطوری اتفاقی توی پرواز کنار هم بودیم و از هردری سخن میگفتیم تا رسید به ازدواج. این دوست جدیدم گفت که ازدواج کرده و شوهرش یه ........ می باشد( جای شغلش رو خالی گذاشتم ) اهل مشهده و اسمش.......
شما که می دونین من اهل خالی بندی نیستم اما به محض اینکه اسم شوهرش رو گفت مو به تنم سیخ شد!! ای همگروهی بی معرفت که بدون اطلاع ما رفتی و ازدواج کردی. مگه ما چند نفر چند تا دونه شیرینی توی مجلستون می خوردیم؟ یا مگه چقدر از حضور ما نگران شدی که مجلست رو یک جا بر باد بدیم!!
دوستان عزیز جناب آقای........... که یه چند وقتیه پیداشون نیست خیلی اروم بی سر و صدا ازدواج کردند و انگار نه انگار.
همین الان به ایشون یه هفته مهلت میدم تا بیاد و خودش رو اینجا روی عرشه وبلاگ به بقیه معرفی کنه و بگه چرا ازدواجش رو مخفی کرده و گرنه خودم لوش میدم.
یالا.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 22:39  توسط یکی از ما
|
| آمار کشور بازديدکننده ها |
| رتبه |
کشور |
تعداد ورودی |
درصد |
نمودار |
| 1 |
ج. ا. ايران |
2954 |
74.93% |
|
| 2 |
آمريکا |
484 |
12.27% |
|
| 3 |
کانادا |
222 |
5.63% |
|
| 4 |
استرالیا |
105 |
2.66% |
|
| 5 |
کويت |
67 |
1.69% |
|
| 6 |
برزيل |
49 |
1.24% |
|
| 7 |
آلمان |
35 |
0.88% |
|
| 8 |
انگلستان |
10 |
0.25% |
|
| 9 |
لهستان |
6 |
0.15% |
|
| 10 |
ترکيه |
2 |
0.05% |
|
| 11 |
امارات |
1 |
0.02% |
|
| 12 |
فرانسه |
1 |
0.02% |
|
| 13 |
سوئد |
1 |
0.02% |
|
| 14 |
جمهوري چك |
1 |
0.02% |
|
| 15 |
دانمارک |
1 |
0.02% |
|
| 16 |
فنلاند |
1 |
0.02% |
|
| 17 |
سوئيس |
1 |
0.02% |
|
| 18 |
اردن |
1 |
0.02% |
|
| بقيه کشورها |
0 |
0% |
|
| مجموع |
3942 |
100% |
|
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 15:41  توسط یکی از ما
|
سلام. یه چند شب بیشتر به شبهای احیاء نمونده. داشتم فکر می کردم ( هیچ دقت کردین که این چند وقته من از مغز اکبندم چقدر کار کشیدم اونهم در نبود شما دوستان عزیز تر از جان. هموطنان پیشانی بلند و رو سفید خودم. مرحوم احسان این جمله رو خیلی دوست داشت از محمد صالح علاء ) آها داشتم فکر می کردم که چقدر خوبه توی این شبها که یه جورایی یه فرصتی به این پائینیها داده میشه تا با خیال راحت با اون بالاییها حرف بزنن بیایم اگه چیزی توی دلامون مونده که داره سنگینی میکنه، کدرش میکنه یا یه چیزهایی مثل این بذاریمشون کنار.
خبر دارین که توی این شبها اون بالایی ها میان پایین و لازم نیست ما بریم بالا! شب خوبیه واسه تنبلها
بعد از رفتن دکتر یزدانی احسان توی یه پست نوشت:
" یکی از با داره باز راهی میشه از ای دیار........"
جان من، چرا هیچکس دیگه از خودش اینجا هیچ خبری نمیذاره؟
دکتر سحر؟ مهندس بهزاد؟دکتر نسیم؟ دکتر داود جان شما که لااقل یه سری به اینجا میزدین. نکنه شازده کوچولو خیلی سرگرمتون کرده
دکتر ایمان شما کجای؟ چه خبر از دیار گرد پاک شاهدانه؟ راستی شیرینی دکتر مهناز هم که به به! دست شما درد نکنه دکتر مهناز
آهای دکتر سلمان، مهندس شادی، مهندس عاقله، مهندس مینا، دکتر نیما شما کجای این عالمی؟ دکتر حسین جان نکنه شما هم هنوز درگیر آزمون آیلتس هستین با دکتر عطیه؟
خدارحمتت کنه مرحوم مهندس احسان! ظاهرا اینبار توی ایلتون گیر کردی
قصد دارم مطالب وبلاگ رو متنوع کنم و وبلاگ رو از یه بلاگ خصوصی به یه بلاگ عمومی تر با مطالب عمومی تبدیل کنم. نظرتون رو توی نظرسنجی بذارین لطفا
شب همه دمش گرم باد زی!!
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 22:38  توسط یکی از ما
|
دیروز که از دانشکده بر می گشتم خونه توی راه داشتم به افطاری دکتر سلمان فکر می کردم. البته باید زودتر از اینها واسش مطلب میذاشتم و تشکر و از اینجور حرفها. اما چون می دونستم دکتر سلمان گوشش از این همه تقدیر و تشکر پر می باشد اونهم بعد از سفری که برای ترویج دین اسلام ببخشید ترویج زبان ایران به بلاد کفر داشتند و از آن روز سیل نامه های الکترونیکی است که همراه عکسهای تشکر آمیز دانشجویان ایشان برایشان ارسال میشود دیگر تشکر و سپاس ما که جایی ندارد.
از اصل کلام دور نشویم. داشتم فکر می کردم که چرا بعضی از بچه ها نبودند؟ چرا بعضی ها بودند و نیامدن؟ چرا.....
شاید دکتر سلمان بگه به توچه. تو هم طفیلی بودی. اما یکی میشه بگه کی الان کجا داره به زندگی ادامه میده؟!!
من مثل احسان و سایر نویسنده های قبلی نیستم که به همین راحتی از رو برم. اینقدر اینجا چرت و پرت می نویسم که یکی بیاد و پسورد وبلاگ رو عوض کنه یا من رو بندازه بیرون.
آه.........ای نفس کش!!
من دلم برای شما تنگ شده. یکی جواب بده لطفا!! ربینسون کروزئه هستم از مادرید
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 22:54  توسط یکی از ما
|
سلام. دیروز که پست نذاشتم درگیر یه کار خیلی مهم بودم. یکی از دوستای دوره دبیرستان و البته بعدش هم دانشگاه زنگ زد که حالم خیلی بده. بیا بریم بیرون یه دوری بزنیم و هوایی بخوریم.
اگرچه حسابی خسته بودم تازه از دانشگاه برگشته بودم اما قبول کردم. بالاخره رفاقت واسه همین روزهاس دیگه.
خلاصه بعد از اینکه رفتیم بیرون و کلی از این در و اون در حرف زدیم، رفیقم نه گذاشت و نه برداشت و یهو گفت: دارم از همسرم جدا میشم!!!!
منم که کلی جا خورده بودم اول پرسیدم بی مرام تو کی ازدواج کردی که حالا می خوای جدا بشی؟! این به کنار حالا مرگتون چیه؟ چی می خواین که الان نتونستین داشته باشین و تصمیم گرفتین به این امر مقدس دست بزنید " اگه میگم امر مقدس واسه اینه که مرحوم احسان همیشه میگفت طلاق مقدس ترین پیوندهاست در نزد ما وکلای الهی!! "
گفت: حرف من رو نمی فهمه، من حرف اون رو نمی فهمم و.....
خلاصه کلی آروق روشنفکری زد و " ببخشید!! از بکار بردن این کلمه چون نصف حرفهاش دری وری بود " بعدش هم گفت آره دیگه تصمیم گرفتیم بریم واسه طلاق. وکیل هم گرفتیم و هفته دیگه کار تموم میشه.
بگذریم از این مطلب که اگه احسان تبخیر نشده بود الان یه پرونده مقدس دیگه رو می تونست برداره، واسه من این اتفاق خیلی خیلی عجیب بود
توی این سالهای اخیر یعنی از زمانی که پسرهای سمپادیمون پشت لبشون سبز شد و دخترای سمپادیمون هم به سن شوهر کردن رسیدن یعنی همه تونستیم ازدواج کنیم، در کنار هر چندتا خبر ازدواج، چندتا بلکه بیشتر
از چندتا خبر طلاق از بچه های خودمون میرسه!
مثلا توی همین گروه خودمون. تازه خیلی های دیگه هم هستند که طلاق گرفتند و چون بروز ندادند آمارشون بطور رسمی درج نشده البته این بار نه توی گروه خودمون.
واسه من جای یه سؤال توی ذهنم مونده. چرا ما سمپادیها آمار طلاقمون اینقدر بالاست؟!
چرا دور هم نمی شینیم تا جز خندیدن و خوردن و پانتومیم به مشکلات هم برسیم؟
چرا میذاریم یه اتفاق اینطوری واسه یکی بیفته و بعدش هم همه قضیه رو به سکوت برگزار کنیم و.....
یه اتفاقات بدی داره برای سمپادیها که قرار بود قشر نخبه جامعه باشن داره میفته.
این به کنار وقتی به تربیت نسل دوم سمپادیها که بچه های خودمون هستند نگاه می کنیم یه دردل جدید میاد سراغ آدم.
نمی دونم. یا من خیلی حساس شدم از این طلاق رفیقم یا واقعا باید این جمع سمپادی آسیب شناسی بشه برای این وقایع.
بیشتر مراقب هم باشیم. ما ها معمولا آدمهای توداری هستیم برخلاف ظاهر خندانمون. رفاقت فقط واسه بعد مردن بدرد نمی خورده که بیایم و سرقبرش گریه کنیم.همین الان یه فکری بکنیم.
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 13:57  توسط یکی از ما
|
سلام. داشتم به برنامه اعترافات متهمان دستگیر شده در اختشاشات اخیر- شما بخوانید اغتشاشات. اما در زیر نویس شبکه محترم سه دقیقاً به همین صورت آمده بود. فکر کنم مسؤول زیر نویس شبکه سه احسان باشد- گوش میدادم.
بسیار جذاب و شگفت انگیز بود که این مفسدان فی الارض که تا دیروز با بستن کمربند انفجاری قصد براندازی نرم در کشور را داشتند چگونه در همین مدت زمان اندک- منظور از زمان دستگیری تا زمان پخش اعترافات و محاکمه است- اینقدر دچار تغییر و تحول روحی بشوند و نسبت به گذشته کثیف خود ابراز ندامت نمایند.
اگرچه این وبلاگ شرح مسافرتهای گروه ما بوده و خواهد بود اما چون کسی دیگر اینجا نمی نویسد دیدم وبلاگ را اینطور پر کنم بهتر از خالی ماندن آن است.
خلاصه با هر دکتری که مشورت کردم به هیچ نتیجه ای نرسیدم که تحول روحی آنهم در اندک زمان چطور ممکن است؟
شاید از برکات نماز شب در زندان باشد. اما مگر این ملحدین از خدا بیخبر نماز هم می خوانند؟ این دیگر از عجایب است.
ما که نفهمیدیم اگر کسی آمد و این بلاگ را خواند روش تغییر هویت در چند روز را هم به ما بیاموزد شاید از این که هستیم بهتر شویم و به ملکوت عروج نمائیم .
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 0:22  توسط یکی از ما
|